38.دخترم خانومه:*
دو روز بود بخاطر کاری مجبور بودیم بریم همدان و برگردیم ... یعنی 3-4 ساعته باید میرفتیم و برمیگشتیم ... دخترم تو بغلم خوابید برای اولین بار! روز اول که یکشنبه بود برگشتنه تو ماشین تو بغلم خوابید ... دیروز عصری جایی که کار داشتیم داشتم دولا راستش میکردم که گریه نکنه دیدم صداش نمیاد! خوابوندمش تو بغلم دیدم خوابه:)) قربونت برم من مامانی :* ازت کاملا بعید بود:)
چند روزم هست که هی به دلایل مختلف و حتی بی دلیل مدتها ذوق میکنی:* خیلی بانمک هیییییییییی میگی:)) بابات بهت میگه علی ذوقی:))
خلاصه که شیرین عسل مامان شدی:*
علاوه بر اینها فضولچه هم شدی دخترکم ... سیم سه راهی که به برق هستش اسباب بازیت شده! دیروز یه کم باهاش بازی کردی و بیخیال شدی ولی امروز حتی صداتم میکردیم میکشیدیش دنبال خودت میاوردیش! دیگه خطرناک شدی و با چسب چسبوندیمش به دیوار! خدا رو شکر خونه ی خودمون نیست:دی
کلا به هرچیز آویزونی! فوری جذب میشی و د بکش! بند شلوار من و بابات شده اسباب بازی شما:))
فیل فیلی که عمو مجید برات آورده هم شده بهترین بازیچه ت ... تا بابات میگیره روبروت کلی غش و ضعف میکنی:*


38.دخترم خانومه:*
